سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم


عطر نرگس

آقا ی مهربانم سلام....

                     این جمعه هم نیامدی.......


نوشته شده در شنبه 94/11/24ساعت 12:29 صبح توسط منتظر مهدی(عج) نظرات ( ) |

سال تحویل شد:

 گوش به زنگ نشسته بودم ،درانتظارتو.

چشمهای مادر بزرگ هم اشک آلود بود، انگار اوهم به انتظار تو نشسته بود.

دقایقی نفسم در سینه حبس شده بود وتنها به یک چیز می اندیشیدم ،به همان آرزویی که می دانم غیرممکن نیست.

وقتی خیلی گذشت یکم نا امید شدم البته نه ازشما بلکه از خودم که تا الان لایق دیدار شما نبوده ام.

چندروزی گذشت،جمعه آمد همان روزی را می گویم که اشخاص زیادی را درگیر خود کرده است،همان روزی که با خودمی گویم:

شایداین جمعه بیاید،شاید

این جمعه هم گذشت........

جمعه ی بعدی آمد:مادر بزرگ گفت آقا میادفقط براش دعا کن.بغض گلوم و گرفت و به دل گفتم دیگه نوبت توئه ایندفعه توآقارو صداکن.

آقاجونم،اون جمعه هم گذشت وجمعه ی بعدش هم گذشت وتو نیامدی.

تا به الان سه جمعه از سال 1392 گذشته و هنوز هم آقای ما نیامده است،آقاجان بیا و قبر گم شده ی مادرت زهرا(س)را پیداکن.

مهدی جان:جمعه ها می آیندو می روندوتنها این یادتوست که در دلها پا برجاست ومن به این یقین دارم

                        

 


نوشته شده در شنبه 92/1/17ساعت 10:20 عصر توسط منتظر مهدی(عج) نظرات ( ) |

به یاد داری؟هین موقع ها بود وتنها چند روز تا تحویل سال مونده بود ومن به شدت سرگرم دل تکانی بودم.

به یاد دارم که چگونه با آتش عشق کینه ها و بغض های فروخورده ام را می سوزاندم.

با دستمال محبت تا اعماق دلم را از بخل و حسد پاک کردم،روی تابلوی زیبای قضاوت یک علامت قرمز گذاشتم تا دیگه زود قضاوت

نکنم.

چشمهایم را شستم ودستوردادم که جزتو را نبینند وگوش هایم راتنها به صدای قدمهای توعادت دادم.

گرد و غبار تنهایی هایم  را با صداقت پاک کردم و اشک هایم راصرف شستوشوی دیوارهای غم گرفته ی دلم کردم.

بعدازهمه ی اینها روی در قلبم نوشتم:ورود افراد متفرقه ممنوع و بعددر رابستم، روی تقویم این روز را علامت زدم و از همان لحظه

به انتظارت نشستم.

1

2

3

4

5

و.....

به همین شکل روزها گذشتند و بالاخره سال تحویل شد و....

آقا آمدی؟

بهار به پایان رسید فصل گرم وسوزان تابستان فرارسید:

آقا آمدی؟

تابستان باهمه ی سختی هایش رفت وپاییز آمد:

وشماآقا آمدی؟

پاییز رفت فصل بارونی و پرعشق جایش را به زمستان داد و دورشد:

آقاآمدی؟

زمستان نیز با همه ی سردی ها وکج رفتاری هایش وسایل هایش را دارد جمع می کند و شما هنوز نیامده اید؟

وقتی شما نیامدی اشخاص قبلی مهمان قلبم شدند.

مهمان حبیب خداست به همین خاطربالای قلبم نشاندمشان و دوباره قلبم خا ک گرفت،از خاکستر آنهایی که آتش زده بودم

دوباره کینه ها و بغضهای دیگری متولد شدند.

اما حالا وقت آن است که دوباره دل تکانی کنم ....

فردا آخرین جمعه ی سال است ومن دوباره دل تکانی کرده ام آقا می آیی؟

 امسال هم سرسفره ی هفت سین آنقدر درانتظارت می نشینم تا بیایی...


نوشته شده در پنج شنبه 91/12/24ساعت 2:32 عصر توسط منتظر مهدی(عج) نظرات ( ) |

 گریه ام می گیرد وقتی که می بینم تو کنارم هستی ومن تورا نمی بینم.

آقای خوبم هرروز که می گذرد باهمه ی اتفاقاتش برایم تکراری است.

مهدی جان،نمی آیی؟

 آری می دانم،حضورت را باورندارند چه برسد به ظهورت...

عقربه های ساعت میدوندو باز هم ما به تو نمی رسیم،آقا نمی آیی؟

بچه ها معمولا وقتی دور و برشون رو نگاه می کنن ومادر پدرشون رو نمی بینند

بغض می کنند وبعد گریه شون می گیره،حالا من هرچی این طرف واون طرف

رو نگاه می کنم تورا نمی بینم وکارم از بغض و گریه هم گذشته....

پدرمهربانم نمی آیی؟یعنی چی؟

 


نوشته شده در سه شنبه 91/11/24ساعت 7:39 عصر توسط منتظر مهدی(عج) نظرات ( ) |

ای شمع فروزان برخاطر ویرانه ی من،ازچه بیم حالا که من درآرامش چشمهایت آرام خفته ام ازچه بیم؟

 

رویای من اگر بدانی  که آغوشت برایم چقدر شیرین است، هیچگاه رهایم نمی کنی..

 

شبها با خاطرت راهی شهر خواب می شوم وبا امید وصلت چشمهایم را بازمی کنم.

 

اما...بازهم نیستی،چرا انقدر نبودنت رااحساس می کنم؟

 

 

                         اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در پنج شنبه 91/10/28ساعت 11:11 صبح توسط منتظر مهدی(عج) نظرات ( ) |


Design By : Pichak